close
تبلیغات در اینترنت
داستان ارسالی
loading...

ناب جمله های روزگار

حالم داشت به هم میخورد خونریزی هم داشتم اما اونا اصرار داشتن من ادامه میدم حالم از همشون به هم میخورد مخصوصا از اون مردی که بازوم رو گرفته بود دردی شدیدی داشتم ،خونریزی،لبخند ها و دست گرم اون مرد حالم رو بدتر می کرد دیگه داشتم از حال می رفته که . . . . . . . . . . یکی در گوشم گفت مبارکه بچتون…

داستان ارسالی

iman بازدید : 105 یکشنبه 22 اسفند 1395 نظرات ()

حالم داشت به هم میخورد خونریزی هم داشتم اما اونا اصرار داشتن من ادامه میدم حالم از همشون به هم میخورد مخصوصا از اون مردی که بازوم رو گرفته بود دردی شدیدی داشتم ،خونریزی،لبخند ها و دست گرم اون مرد حالم رو بدتر می کرد دیگه داشتم از حال می رفته که

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

یکی در گوشم گفت مبارکه بچتون پسره.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 720
  • کل نظرات : 6
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 67
  • آی پی دیروز : 101
  • بازدید امروز : 545
  • باردید دیروز : 1,237
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 13
  • بازدید هفته : 545
  • بازدید ماه : 38,698
  • بازدید سال : 257,645
  • بازدید کلی : 1,064,688
  • کدهای اختصاصی