close
تبلیغات در اینترنت

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

زود قضاوت نکنید...
سه شنبه 24 مهر 1397
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید و بر روی یك صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. مردی در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی كه او نخستین بیسكویت را در دهان گذاشت، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده است. ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
مطالب خواندی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 720
  • کل نظرات : 6
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 0
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 238
  • گوگل امروز : 5
  • آی پی امروز : 30
  • بازدید دیروز : 533
  • گوگل دیروز : 65
  • آی پی دیروز : 138
  • بازدید هفتگی : 771
  • بازدید ماهانه : 9,503
  • بازدید سالانه : 111,460
  • بازدید کل : 832,165
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 24 مهر 1397
  • آی پی شما : 54.92.160.119
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
دیگرامکانات
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
زود قضاوت نکنید...
  • تعداد بازدید : 129
  • زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید و بر روی یك صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

    مردی در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی كه او نخستین بیسكویت را در دهان گذاشت، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده است.

    ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنشی نشان دهد. وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود، پیش خود فكر كرد: حالا ببینم این مرد بی ادب چكار خواهد كرد؟ مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصف دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می خواست!زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

    در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!!

    خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد. . .یادش رفته بود كه بیسكویتی كه خریده بودرا داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بیسكویت هایش را با او تقسیم كرده بود، بدون آن كه عصبانی و برآشفته شده باشد! متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود.

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی